در شب کوچک من افسوس
باد با برگ درختان میعادی دارد
در شب کوچک من دلهره ویرانیست
گوش کن
وزش ظلمت را می شنوی؟
من غریبانه به این خوشبختی می نگرم
من به نومیدی خود معتادم
گوش کن
وزش ظلمت را می شنوی؟
در شب اکنون چیزی می گذرد
ماه سر خست و مشوش
و بر این بام که هر لحظه در او بیم فرو ریختن است
ابرها همچون انبوه عزاداران
لحظه باریدن راگوئی منطرند
لحظه ای
و پس از ان هیچ
پشت این پنجره شب دارد می لرزد
و زمین دارد
باز می ماند از چرخش
پشت این پنجره یک نا معلوم
نگران من و تست
ای سراپایت سبز
دست ها یت را چون خاطره ای سوزان در دستان عاشق من بگذار
و لبانت را چون حسی گرم از هستی
به نوازش های لبهای عاشق من بسپار
باد مارا با خود خواهد برد
باد مارا با خود خواهد برد
+ نوشته شده در جمعه ششم آذر 1388ساعت 15:1  توسط مرضیه
|
تنهاتر از یک برگ
با بار شادیهای مهجورم
در ابهای سبز تابستان
ارام می رانم
تا سرزمین مرگ
تا ساحل غمهای پاییزی
در سایه ای خود را رها کردم
در سایه ی بی اعتبار عشق
در سایه ی فرار خوشبختی
در سایه ی ناپایداریها
شبها که می چرخد نسیمی گیج
در اسمان کوته دلتنگ
شبها که می پیچد مهی خونین
در کوچه های ابی رگها
شبها که تنهاییم
با رعشه های روحمان تنها
در ضربه های نبض می جوشد
احساس هستی هستی بیمار
در انتظار دره ها رازیست
این را به روی قله های کوه
بر سنگهای سهمگین کندند
انها که در خط سقوط خویش
یک شب سکوت کوهساران را
از التماسی تلخ اکندند
در اضطراب دستهای پر
ارامش دستان خالی نیست
خاموشی ویرانه ها زیباست
این را زنی در ابها میخواند
در ابهای سبز تابستان
گوئی که در ویرانه ها می زیست
+ نوشته شده در دوشنبه سی ام شهریور 1388ساعت 21:8  توسط مرضیه
|
دیگر در قلب من نه عشق نه احساس
دیگر در جان من نه شور نه فریاد
دشتم اما در او نه ناله ی مجنون
کوهم اما در او نه تیشه ی فرهاد!
**********************************
ای ستاره ما سلاممان بهانه است
عشق مان دروغ جاودانه است
در زمین زبان حق بریده اند
حق زبان تازیانه است
و ان که با تو صادقانه درد و دل کند
های های گریه ی شبانه است!

+ نوشته شده در دوشنبه سی ام شهریور 1388ساعت 20:47  توسط مرضیه
|
سسسسسسسلام
به همه ی دوستا ی خوبم.دلم واستون تنگ شده بود
اما در حاله حاضر خوشحالم
بچه ها امشب اخرین جمعه ی تابستونه...


اما مدرسه هم خوبه دوست دارم
بحرحال من که توی مدارس هم اپ میکنم
و اخرین حرف هم اینکه امیدوارم تابستونه خوبی رو گذرونده باشین و پاییزه خوبی رو شروع کنین.
دوستون دارم.

+ نوشته شده در جمعه بیست و هفتم شهریور 1388ساعت 22:45  توسط مرضیه
|

یاد تو بارها و بارها
در ذهن ویرانم تداعی می شود
یاد روزهای بارانی
در زیر الاچیق عشق
و یاد شب های پر ستاره
که زیر نور کهکشان محبت ساکن بودیم
و یاد ان حرف های قشنگ که از جنس دلت بود
با یاد تو به دور دست های خیال سیر می کنم
و با یاد تو از غم ها فارق می شوم
یاد تو بر این دل مجروح مرحم است
یاد تو روح سبز زندگی را در کالبد وجودم زنده می سازد
یاد تو تداوم بخش راه زندگی است
وتو پندار که ابرها گریستن خود را از یاد برده اند
باشد که پرندگان پرواز را فراموش کنند
گویی که خورشید پرتو افشانیش را دریغ کند
ولی بدان که تو در خاطر خسته ام رخنه کرده ای
و چون گل سرخ و شقایق و پرستوی عاشق
همیشه جاودان خواهی ماند.
مهربانم هرگز از یاد خسته ام برون نخواهی شد
و تو را چون خالق هرچه لطافت و عشق است
دوست دارم و می پرستم....

+ نوشته شده در یکشنبه بیست و دوم شهریور 1388ساعت 23:30  توسط مرضیه
|
ای دل به کمان عشق اراستمت
وز هر چه به غیر عشق پیراستمت
یک عمر اگر سوختم و کاستمت!
امروز چنان شدی که می خواستمت!
******
ای عشق غم تو سوخت بسیار مرا
اویخت مسیح وار بر دار مرا
چندان که دلت خواست بیازار مرا!
مگذار مرا ز دست مگذار مرا!
******
+ نوشته شده در شنبه بیست و یکم شهریور 1388ساعت 16:0  توسط مرضیه
|

تنها دلیل من که خدا هست واین جهان
زیباست
وین حیات عزیز و گرانبهاست
لبخند چشم توست!
هرچند با تبسم شیرینت
ان چنان
از خویش می روم
که نمی بینمش درست!
لبخند چشم تو
در چشم من وجود خدا را اواز می دهد
در جسم من تمامی روح حیات را
پرواز می دهد
جان مرا که دوریت از من گرفته است
شیرین و خوش
دوباره به من باز می دهد.
+ نوشته شده در شنبه بیست و یکم شهریور 1388ساعت 15:30  توسط مرضیه
|
اسمان ابری شد
ابگینیه باران به زمین خورد و شکست
شیشه شسته شبنم لرزید
باد نم نم پیچید
رفت ایینهپر نقش و نگار خورشید
باز باران بارید
کو ان هیبت هور؟
کو ان هلهله باغ و نسیم؟
زیر این تیره ابر
زیر باد و باران
خاطرات باشد شاد
می رسد فروردین
می رسد فروردین
+ نوشته شده در جمعه بیستم شهریور 1388ساعت 15:5  توسط مرضیه
|
+ نوشته شده در پنجشنبه دوازدهم شهریور 1388ساعت 18:59  توسط مرضیه
|
گر ز جهان بگذرم از تو نخواهم گذشت
سر رود از پیکرم از تو نخواهم گذشت
مردمک چشم من نقش تو بر خود گرفت
ور همه جا بنگرم از تو نخواهم گذشت
سرزنشم گر کنی هیچ نگیرم بدل
هر چه ملامت برم از تو نخواهم گذشت
دیدن تو هر نفس ملک جهانم بس است
عشق تو می پرورم از تو نخواهم گذشت
تا به تمنای تو با تو شدم هم کلام
عقل برفت از تو نخواهم گذشت
چو بر سر زلف تو گشت دلم پای بند
گرچه غمت می خورم از تو نخواهم گذشت
دست ز جان بر کشم گر تو بخواهی چنین
اول وهم اخرم از تو نخواهم گذشت
گر بروم از جهان عشق تو دارم بدل
گر ز همه بگذرم از تو نخواهم گذشت
بر سر خاک (ولی) گر گذری ناگهان
حمد نخوانی گرم از تو نخواهم گذشت
+ نوشته شده در سه شنبه دهم شهریور 1388ساعت 15:34  توسط مرضیه
|

خروش و خشم توفان است و دریا
به هم می کوبد امواج رها را
دلی از سنگ می خواهد نشستن
تماشای هلاک موج ها را!
+ نوشته شده در شنبه هفتم شهریور 1388ساعت 0:3  توسط مرضیه
|
*در بلندی های پرواز*
زمان در خواب و دریا قصه پرداز
خیالم در بلندی های پرواز
ز تلخی های پایان می رسیدم
به شیرین شگفتی های اغاز!

*دریا و خورشید*
سر از دریا برون اورد خورشید
چو گل بر سینه دریا درخشید
شراری داشت بر شعر من اویخت
فروغی داشت بر روی تو بخشید!

*افتاب*
ایینه بود اب
از بیکران دریا خورشید می دمید
زیبای من شکوه شکفتن را
در اسمان و اینه می دید
اینک:
سه افتاب
+ نوشته شده در جمعه ششم شهریور 1388ساعت 23:23  توسط مرضیه
|
از کفر من تا دین تو
راهی به جز تردید نیست
دلخوش بع فانوسم نکن
اینجا مگر خورشید نیست
با حس ویرانی بیا
تا بشکند دیوار من
چیزی نگفتن بهتر از
تکرار طوطی وار من
بی جستجو دیوانه وار
از جنس عادت میشود
حتی عبادت بی عمل
محو سعادت میشود
با عشق ان سوی خطر
جایی برای ترس نیست
در انتهای موعظه
دیگذ مجال درس نیست
کافر اگر عاشق شود
بی پرده مومن می شود
چیزی شبیه معجزه
با عشق ممکن میشود

+ نوشته شده در چهارشنبه چهارم شهریور 1388ساعت 16:14  توسط مرضیه
|
+ نوشته شده در سه شنبه سوم شهریور 1388ساعت 23:3  توسط مرضیه
|
دلم گرفته است
دلم گرفته است
به ایوان می روم و انگشتانم را
بر پوست کشیده ی شب می کشم
چراغ های رابطه تاریکند
چراغ های رابطه تاریکند
کسی مرا به افتاب
معرفی نخواهد کرد
کسی مرا به مهمانی گنجشک ها نخواهد برد
پرواز را به خاطر بسپار
پرنده مردنی است

+ نوشته شده در سه شنبه سوم شهریور 1388ساعت 2:14  توسط مرضیه
|
امروز مداد رنگی هامو اوردمو یه گوشه نشستم به یه جا خیره شدم که چی بکشم اما مدادا رو نیوردم
که تصویر یه ادم بکشم یا یه خونه میخوام دوباره توی یه برگ تازه رویاهامو نشون بدم کل دفترو نگاه کنی
از اولش حرفای دلمه از اولش رویاهامه اسمشو گذاشتم دفتر خواسته های نشدنی من...
حالا به نظره تو چیکار کنم؟چی بکشم؟اما یه فکری دارم که این دفترو پاره کنم به جاش حرفای شما رو
بنویسم اما باز دلم نمیاد تو میتونی تموم رویاهاتو یه دفعه از بین ببری؟!میتونی؟
به صفحه ای که تا چند لحظه ی پیش سفید بود نگاه میکنم اما دیگه سفید نیست چندتا ردپای کوچیک
روشه ردپای جدید که داره بهم نشون میده از کدوم طرف برم.
حالا خودم میکشم تصویره خودمو که دارم میخندم که راهمو پیدا کردم دیگه دفترم غمگین نیست حالا
تموم صفحه هاش دارن میخندن دارم صداشونو میشنوم...

+ نوشته شده در سه شنبه سوم شهریور 1388ساعت 1:55  توسط مرضیه
|
سلام به همه ی وبلاگیون عزیز
من تازه واردم که دوست دارم به کمک شما یه وبلاگ خوب بسازم
+ نوشته شده در سه شنبه سوم شهریور 1388ساعت 1:23  توسط مرضیه
|